دنیای صفر و 1
به دنیای صفر و یک خوش آمدید
|
|
00000000 وقتی که ستاره ها هم با اين همه شوخ چشمی تو از رو می روند،
وقتی که يك دشت شقایق به سرخی لبهای تو حسادت می کنند، وقتی که تمام منحنی های دنیا از خم گیسوی تو در شگفتند، وقتی که آفتاب از گرمی خنده هایت به وجد می آید، وقتی که چشمت شكوه مشكي شب را می شكند، وقتی که اين همه بازار عشوه های تو داغ است، مرا با دستهایی چنین خالی به عشقبازی تو چه کار؟
نوشته شده توسط jo jo | لینک ثابت | موضوع: دل نوشته های من |
قفس شاهد مرگ غم انگیز بهارم چه كنم ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه كنم نیست از هیچ طرف راه برون شد ز شبم زلف افشان تو گردیده حصارم چه كنم از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند سخت دلبسته این ایل و تبارم چه كنم من كز این فاصله غارت شده چشم تو ام چون به دیدار تو افتد سر وكارم چه كنم یك به یك با مژه هایت دل من مشغول است میله های قفسم را نشمارم چه كنم نوشته شده توسط jo jo | لینک ثابت | موضوع: دل نوشته های من |
...........
گاهی که روح را به تجسـم غم می سایم و دلم میهمان سـکوت می شــود "تو" را می بینم پاکتر از نگاه یک نیلوفر بر دامن آب. و عطر حضورت دلم را به ضیافتی سخاوتمندانه می خواند! خوب من! فرقی نمی کند که میان من و تو هزاران دیوار لجوج از جنس فاصله است و مهم نیست که چشم من از تو هیچ تصویری به یادگار ندارد با همه ی اینها هم از شمیم تو لبریزم. تو ای تجسم رؤیاهای سپیدم! گمان نکن که خیالم ثانیه ای از یادت فارغ است،چگونه باشم و بمانم و پر از ذکر نامت نباشم؟ تو ای آهنگ های های گریه های من! بر جان من ریشه دواندی و بالیدی و شکوفه دادی،تمام باغ جانم را نسیم غنچه های خنده ات در آغوش دارد. نه...نه...میان من و تو لجاجت هیچ دیواری کارگر نیست، من از تو سرشارم! نوشته شده توسط jo jo | لینک ثابت | موضوع: دل نوشته های من |
تو یعنی من هستم!
تمام تداعی های ذهنم از "زیبایی"رنگ می بازند وقتی تو پلک می زنی!
و شور،همان مغناطیس چشمان ضعیف کش توست.
عطش،حالتیست که با بوسیدن دستان گرم تو التیام می یابد،
و تنفس فعلیست که در فضای بازدمهای تو معنا پیدا می کند.
گرما،نیروییست که از سرانگشتان تو منتشر می شود،
و من،یعنی تو!یک عاشق با درجه خلوصی در حد زلالی چشمانت.
با تو باید لغتنامه را از نو نوشت... نوشته شده توسط jo jo | لینک ثابت | موضوع: دل نوشته های من |
عاشورا شب عاشورا بود شهر یکپارچه روضه بود وخانه یکپارچه سکوت و درد...
گفتم در این تنهایی درد و این شب سوگ، بنشینم و با خود سوگواری کنم، مگر نمی شود تنها عزاداری کرد؟ نشستم و روضه ای برای دل خویش نوشتم: ... پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است. در میان هیاهوی مکرر و خاطره انگیز دجله و فرات، این دو خصم خویشاوندی که هفت هزار سال، گام به گام با تاریخ همسفرند، غریو و غوغای تازه ای برپا است: صحرای سوزانی را می نگرم، با آسمانی به رنگ شرم، و خورشیدی کبود و گدازان، و هوایی آتش ریز، و دریای رملی که افق در افق گسترده است، و جویباری کف آلود از خون تازه ای که می جوشد و گام به گام، همسفر فرات زلال است. می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهلاست.به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ... می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل است. به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است. ترسان و مرتعش از هیجان، نگاهم را بر روی چکمه ها و دامن ردایش بالا می برم: اینک دو دست فرو افتاده اش، دستی بر شمشیری که به نشانه شکست انسان، فرو می افتد، اما پنجه های خشمگینش، با تعصبی بی حاصل می کوشد،تا هنوز هم نگاهش دارد جای انگشتان خونین بر قبضه شمشیری که دیگر ... ... افتاد! و دست دیگرش، همچنان بلاتکلیف. نگاهم را بالاتر میکشانم: از روزنه های زره خون بیرون می زند و بخار غلیظی که خورشید صحرا میمکد تا هر روز، صبح و شام، به انسان نشان دهد و جهان را خبر کند. نگاهم را بالاتر میکشانم: گردنی که، همچون قله حرا، از کوهی روییده و ضربات بی امان همه تاریخ بر آن فرود آمده است. به سختی هولناکی کوفته و مجروح است، اما خم نشده است. نگاهم را از رشته های خونی که بر آن جاری است باز هم بالاتر می کشانم: ناگهان چتری از دود و بخار! همچون توده انبوه خاکستری که از یک انفجار در فضا میماند و ... دیگر هیچ ! پنجه ای قلبم را وحشیانه در مشت میفشرد، دندان هایی به غیظ در جگرم فرو میرود، دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد، که: «هستم»، که «زندگی می کنم». این همه «بیچاره بودن» و بار «بودن» این همه سنگین! اشک امانم نمی دهد؛ نمی توانم ببینم. پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است. در برابرم، همه چیز در ابهامی از خون و خاکستر می لرزد، اما همچنان با انتظاری از عشق و شرم، خیره می نگرم؛ شبحی را در قلب این ابر و دود باز می یابم، طرح گنگ و نامشخص یک چهره خاموش، چهره پرومته، رب النوعی اساطیری که اکنون حقیقت یافته است. هیجان و اشتیاق چشمانم را خشک میکند. غبار ابهام تیره ای که در موج اشک من می لرزد، کنارتر میرود . روشن تر می شود و خطوط چهره خواناتر. هم اکنون سیمای خدایی او را خواهم دید؟ چقدر تحمل ناپذیز است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند. سیمایی که ... چه بگویم؟ مفتی اعظم اسلام او را به نام یک «خارجی عاصی بر دین الله و رافض سنت محمد» محکوم کرده و به مرگش فتوی داده است. و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ... در پیرامونش، جز اجساد گرمی که در خون خویش خفته اند، کسی از او دفاع نمی کند. همچون تندیس غربت و تنهایی و رنج، از موج خون، در صحرا، قامت کشیده و همچنان، بر رهگذر تاریخ ایستاده است. نه باز می گردد، که : به کجا؟ نه پیش می رود، که : چگونه؟ نه می جنگد، که : با چه؟ نه سخن می گوید، که : با که؟ و نه می نشیند، که : هرگز ! ایستاده است و تمامی جهادش اینکه ... نیفتد همچون سندانی در زیر ضربه های دشمن و دوست، در زیر چکش تمامی خداوندان سه گانه زمین(خسرو و دهگان و موبد – زور و زر و تزویر – سیاست و اقتصاد و مذهب)، در طول تاریخ، از آدم تا ... خودش! به سیمای شگفتش دوباره چشم می دوزم، در نگاه این بنده خویش مینگرد، خاموش و آشنا؛ با نگاهی که جز غم نیست. همچنان ساکت میماند. نمی توانم تحمل کنم؛سنگین است؛ تمامی «بودن»م را در خود می شکند و خرد می کند. می گریزم. اما می ترسم تنها بمانم، تنها با خودم، تحمل خویش نیز سخت شرم آور و شکنجه آمیز است. به کوچه می گریزم، تا در سیاهی جمعیت گم شوم. در هیاهوی شهر، صدای سرزنش خویش را نشنوم. خلق بسیاری انبوه شده اند و شهر، آشفته و پرخروش می گرید، عربده ها و ضجه ها و عَلم و عَماری و «صلیب جریده» و تیغ و زنجیری که دیوانه وار بر سر و روی و پشت و پهلوی خود می زنند، و مردانی با رداهای بلند و....... د عمامه پیغمبر بر سر و....... د آه ! ... باز همان چهره های تکراری تاریخ! غمگین و سیاه پوش، همه جا پیشاپیش خلایق! تنها و آواره به هر سو می دوم، گوشه آستین این را می گیرم، دامن ردای او را می چسبم، می پرسم، با تمام نیاز می پرسم؛ غرقه در اشک و درد: «این مرد کیست»؟ «دردش چیست»؟ این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟ چه کرده است؟ چه کشیده است؟ به من بگویید: نامش چیست؟ هیچ کس پاسخم را نمی گوید! پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است. دکتر شریعتی نوشته شده توسط jo jo | لینک ثابت | موضوع: |
شاید برم ... در قلب پر امید من،فقط خواب بیشه ی سبزی بود بر بستر آرامشی گرم.
خفتنی آرام،لابلای عطر مریم ها و بال زدن پر کرشمه ی پروانه ها،در موسیقی بوسه های آب بر دامن رود. جایی که ابرها،آبی آسمان،نسیم و آب باشند و شبنم و پاکی! به سردی خزان این روزها کاری ندارم، من در پی نوشیدن یک جرعه بهارم!
نوشته شده توسط jo jo | لینک ثابت | موضوع: دل نوشته های من |
توسعه نرمافزارهای متن باز
نوشته شده توسط jo jo | لینک ثابت | موضوع: مقاله های علمی |
پاییزم سبز است اگر تو باشی! زندگی یعنی نقش بی نظیر اما ساده و تکراری بر حریر لحظه ها.یعنی روزهای کار و خستگی،یعنی دل ضعفه های آخر وقت اداری،یعنی سر و کله زدن با همسفر،یعنی قهر و دلخوری های الکی و رقابتای بچه گونه سر اینکه کی بیشتر می دونه!
یعنی دلهره ای پر امید برای فردا...یعنی هر لحظه دخیل بستن بر ضریح دل! یعنی خواستن و سپردن همه چیز به دست کسی که داغی عشقش نهال نحیف وجودت رو به این سبزی رسونده،دست آبی وسیع مهر!دست پر محبت خدا! چو می توان به صبوری کشید جور عدو چرا صبور نباشم که جور یار کشم
نوشته شده توسط jo jo | لینک ثابت | موضوع: دل نوشته های من |
نجوا ....... به تو می آویزم... به تو ای پاکتر از سبزی برگ...به تو ای سبز تر از عطر نسیم! به تو ای محو صریح! غلغل چشمه ی جوشان دو چشمم گویاست... که دلم خسته و افسرده ز دلتنگیهاست... به تو می آویزم! نوشته شده توسط jo jo | لینک ثابت | موضوع: دل نوشته های من |
باران ... هر که صدایم کرد بگو دستش بند است... بگو می خواهد تمام پنجره ها را مهمان دست افشانی اش کند. و طراوتی خیس باشد در کام تمام برگها. بگو دارد می بارد!
نوشته شده توسط jo jo | لینک ثابت | موضوع: دل نوشته های من |
|
| ||||